اولین اردوی راهیان نور بود که با این گروه خشن میرفتم.(این گروه خشن)اسم گروهمان بود
؛ شر بازیمان از اول ثبت ناممان در اردو شروع شد.مسوولان بسیج خوب مارا میشناختند؛چون معمولا موقع اردو ها مزاحم وقت گرانبها یشان میشدیم. به هیچ صراطی مستقیم نبودند که اسممان را بنویسند.میگفتند:شماها بلا نسبت ادم نیستید و مناطق معنوی جنوب را به گند میکشید. ما هم طبق معمول ریش های یکی در میانمان را گرو میگذاشتیم که دیگر از ان غلط هایی که در اردوهای قبلی کردیم،نمیکنیم.خلاصه مسوولان هم با ان که میدانستند نمیشود یک درصد هم به قولمان اعتماد کرد
قبولمان کردند.8ساعت مانده بود به روز اردو،به زور سر روی بالشت گذاشتم،ستاد بحران بودم برای خودم؛به هیجان اردو فکر میکردم و قلبم میخواست بزند بیرون
.با صدای اذان به خودم امدم.همیشه روز های اردو نمازم اول وقت بود.بعد نماز دوباره وسایل را چک کردم،این صدمین بار بود که این کاررا انجام میدادم،هنوز خیلی مانده بود به ساعت7؛گوشه ی اتاق نشستم و چشمان نحسم را روی هم گذاشتم ،لحظه ای خوابم برد.چشمانم را باز کردم،نفسم بند امد،امیر خماروارد اتاق شد گفت مگه 7حرکت نداشتید؛الان که ساعت هفته,بچه ها خیلی وقته رفتن!فکر نمیکردم خیانتی به این بزرگی به من بکنند،نمیدانم ان چیز هایی که تنم کردم چه بود؛ساکم را برداشتم و دویدم به سمت در،نمیدانستم کجا قدم میگذارم،احساس کردم گوشتی دارد زیر پایم له میشود؛توجهی نکردم و زدم بیرون،اخرین صدایی که از داخل اتاق شنیدم نعره ی خفیفی بودکه میگفت:مگه کوری.
سر پایگاه بسیج رسیدم،نه از اتوبوس خبری بود نه از بچه ها،دیگر رسما میخواستم گریه کنم که موبایلم زنگ زد. شماره ی امیر بود.
_ بله
_ سلام.ببین منو ببخش که گولشون رو خوردم
،هنوز نرفتن.صدای کمک امیر امد و بعد بوق اشغال
.خیره شدم به ساعت میدان؛6بود.بلند بلند خندیدم،رفتگری که در چند متری من بود از من دور شد،فکر کرد دیوانه شده ام. حق هم داشت,من هم اگر کسی را با شلوار راه راه و دمپایی وسط خیابان می دیدم که دارد میخندد می ترسیدم.می خندیدم بیشتر به خاطر حماقت خودم که از تاریکی هوا متوجه نشدم بچه های مسخره ساعت را جلو کشیده اند...
...
داخل اتوبوس نشستم؛چنان قیافه ای به خودم گرفته بودم که مسوولی که اسم هارا مینوشت جرات نمیکرد به من نزدیک شود چه برسد بقیه ی بچه ها.نمیخواستم اردویمان خراب شود,بلند شدم و با خنده گفتم:بریم رو بوفه بشینیم؟
بچه ها هم وقتی دیدند همش فیلم بود با کتک از پیشنهادم اسقبال کردند.
شاید 5 دقیقه هم از حرکت اتوبوس نگذشته بود که داد و قالمان بلند شد.در اتوبوس همه سه چهار سال از ما بزرگتر بودند و در حال خواندن دعا و قران.
حسنی که یکی از مسوول های جوان و جدید اتوبوس بود امد عقب و گربه را دم حجله کشت،همان اول دادی بر سرمان کشید که اجداد بزرگوارمان هم در گور لرزیدند. به یکباره ساکت شدیم و اقای قاسمی خوشحال از اینکه یک نفر را گیر اورده تا از پسمان بر بیاید.ما هم داشتیم به شانس گندمان لعنت میفرستادیم که چرا در ان یکی اتوبوس 2 مراقب است ولی در اتوبوس ما 5تا.
دوباره شروع کردیم به داد فال دیوانه بازی.
داشتیم لیوان های چایی که بهمان داده بودن را رو سر یکدیگر خالی میکردیم؛لیوان فلزی پر از چایم را نگه داشته بودم برای یک موقعیت مناسب,سوژه را انتخاب کردم،ایستاده بود روبه رویم،هدف گیری کردم بعد پرتاب؛لیوان هم همراه چایش پرت شد و در همان لحظه سوژه نشست سر جایش، میخواستم نفس راحتی بکشم که حسنی را دیدم و همینطور لیوان چای را که به سمت او میرفت.امده بود تا دوباره سرمان داد بزند،برای هر عکس العملی دیر شده بود،چشانم را بستم.با صدای اخی خاموش چشمانم را باز کردم.لیوانم روی زمین افتاده بود،تفاله های چای چسبیده بود روی سر و لباسش،کبودی کوچک که فکر کنم اثر لیوان بود روی پیشانی اش نقش بسته بود،لباسش خیس بود وچشمانش از عصبانیت گرد.
قرمز شده بود،مطمئن بودم که به جوانیم رحم نمیکند.چشمان خیره اش را از من برداشت ورفت جلو سر جایش نشست که ناگهان بمب خنده در اتوبوس منفجر شد...
این داستان ادامه دارد...
اگه مایل به شنیدن بقیه ی خاطرات هستید بگید.
