![]() |
![]() |
|
|
یلدا مبارک(با تاخیر)
به ما که خوش نگذشت شما چطور...؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 15:41 توسط سعید |
|
|
از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن از تو سخن از به آزادی وقتی سخن از تو می گویم از عاشق از عارفانه می گویم از دوستت دارم از خواهم داشت از فکر عبور در به تنهایی من با گذر از دل تو می کردم من با سفر سیاه چشم تو زیباست خواهم زیست من با به تمنای تو خواهم ماند من با سخن از تو خواهم خواند ما خاطره از شبانه می گیریم ما خاطره از گریختن در یاد از لذت ارمغان در پنهان ما خاطره ایم از به نجواها من دوست دارم از تو بگویم را ای جلوه ی از به آرامی من دوست دارم از تو شنیدن را تو لذت نادر شنیدن باش تو از به شباهت از به زیبایی بر دیده تشنه ام تو دیدن باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:4 توسط سعید |
|
|
باهاش قرار گذشتم ديدمش،تويه کتاب فروشی،با دوستش اومده بود،سلام کرد اما سلامش خيلی سرد بود،راحت بگم انگار يهو تو ذوقش خورده باشه،دوستش راحت تر از خودش بود.انگار يجری ميخواست از اونجا در بره اومديم بيرون انگار نه انگار همديگرو ديديم،انگار نه انگار 1 سال و نیمه همديگروميشناسيم،فقط راه ميرفتب بهش ميگفتم چه خبر ميگفت هيچی،ميگفتم حالت خوبه؟انگار نه انگار.نميدونم چرا اما من دوست نداشتم زود خداحافظی کنم،چشماش خيلی قشنگه،دوست داشتم تو چشمم يه بار نگاه کنه اما ميگفت عادت ندارم چشم تو چشم بشم.از اون روز تا حالا دارم ديونه ميشم،يه روز بهش گفتم که دوسش دارم،همچيزمه همون طوری که الان هم هست گفتم تا هميشه منتظرت ميمونم،گفت بايد فکر کنم،گفت يه مدت کاری به کارم نداشته باش.بد از يه مدت خودش خواست که حرف بزنيم گفت چه هسی نسبت بهم داری؟گفتم يه هسه که داره ديونم ميکنه،انتظار داشت اينارو با اس م اس بهش بگم اما بهش زنگ زدم،هرچی تو دلم بود بهش گفتم،گفتم که خيلی وقته دل دادم بهش،گفتم که عاشقشم ميگفت من چيزی ازت نديدم،يکی نيست بگه آخه من که هفته اي يه بار باهاش حرف ميزدم چه جوری بهش ثابت کنم که عاشقشم چه جوری بهش بفهمونم که جونم،همچيزمه.گفت بزار راحت بهت بگم،دوست دارم اما عاشقت نيستم.با اينکه صدام می لرزيد هر طوری بود خودم رو جم کردم خداحافظی کردم،ديگه چشم هيچ جارو نميديد.دوست داشتم زمين دهن واکنه برم داخلش هميشه وقتی باهاش حرف ميزدم يه سردی تويه حرفاش ميديدم،اما ميگفتم لابد واسه اينه که خوب هنوز بهم عادت نکرديم گذشت،حالا که نزديکه 2 سال شده تازه فهميدم با تمامه احساسی که نسبت بهم داشته باهم حرف ميزده،هميشه اينطور بوده هميشه فکر ميکردم وقتی ببينمش ميخنده،نگاهم ميکنه،اما... الان ساعت 1:۲0 دقيقه هست،زنگ ميزنم بهش جواب نميده،ميدونم چشه؟من رفته بودم پشته بوم که ديش رو تنظيم کنم،گوشی رو نبردم باخودم وقتی اومدم ديدم زنگ زده،ميدونم که با خودش فکر ميکنه که نخواستم جوابش بدم ساعته 11 بود باهم حرف زديم بهش ميگم چرا هميشه اینقدر تند برخورد ميکنی ميگه 18 ساله اينطور زندگی کردم ميگه رفتارش بنظره خودش خوبه.از پرسيدم هميشه دنباله يه بهونه هستی که از طرفه من همچيزو تموم بشه ميگه آره.ميگه عشق ميکنم حالتو ميگيرم،اينارو با خنده ميگه،امروز فهميدم که چقدر بچه هستم من با احساسم اومدم جلو،اون با عقلش.من دل دادم اما اون نه،من با دلم عاشق ميشم اون با عقلش.اونی که برا من مهمه برا اون اصلاً اهميتی نداره،ميدونم وقتی اين پست رو بخونه بهم اس م اس ميده ميگه ديدی خودت همچيزو تموم کردی ديگه نميدونه که عشقش هميشه تو قلبم زنده ميمونه.اين وسط من اشتباه کردم که دل دادم اما هرکاری کردم مثل اون از عقلم تو عاشقی کمک بگيرم نشد که نشد.بد از 1 سال و نيم حالا منمو حسرته با تو بودن... ميگه با مرد زندگيم خيلی فرق داری،خوبه حالا براش همچيزو از اولين روز گفتم که چيکارم،وقتی بر ميگردم به قبل ميبينم هميشه نسبت بهش خوب فکر کردم،هميشه برام عزيز بوده،اما ميگه بهت اعتماد ندارم ميگه شايد بهت 5 سال ديگه جواب دادم. من خر ميگم باشه عيب نداره،اگه يه ذره از عقلم مثل اون استفاده ميکردم ميفهميدم چی تو دلشه...هيچ وقت نتونستم مثل تو بد بين باشم حالا راحت ميتونی اسمم رو از ليست شماره هات پاک کنی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 13:17 توسط سعید |
|
|
سلام بهمه،اميدوارم که حال همتون توپ باشه،بازم من اومدم(ميخوام نيايی)نميدونم نوشتنه اين پست درست هست يا نه اما خوب چون برام اتفاق افتاده بايد بگم،تو هفته قبل يه اتفاق افتاد که ريشه تويه اوايل سال داشت،يه روز که تويه دانشگاه بودم يه اس م اس اومد با يه شماره که آشنا نبود برام،معلوم شد که شيما خانوم با گوشيه دوستش برام اس م اس داده،البته من قبل از اينکه بهم بگه اين شماره کی هست،اون رو تويه يکی از جزوه هام نوشتم،همون روز يکی که ديگه نميخام اسمشو بيارم ازم خواست که جزوه فوتوگرامتری رو بهش بدم تا کپی کنه،من هم بهش دادم،يادم نيست چند روز بعد بود،که شيما بهم اس م اس داد که يکی به دوستش اس م اس داده از اونجای که شيما اسمه واقعی دوستشو به من نگفته بود من هم جلو اون شماره اسمه مستعاره دوستشو نوشتم،خلاصه بهم گفت که يکی اس م اس داده که دانشجو عمران هست و.... اين جريان همينطوری موند تا چند روز پيش که من برا شيما گفتم که يکی از بچه ها تويه داروخانه کار ميکنه.که ديدم شروع کرد به سؤال کردن،ازم درباره اون دوستم پرسيد انقدر پرسيد که من هم شک کردم به اون پسر،از اونجای که پيشه دوسته شيما هم بی اعتبار شده بودم بايد ميفهميدم چی شده،خلاصه روزه 4 شنبه رفتم سراغ اون پسر بد از کلاس نزديکه 45 دقيقه باهاش حرف زدم تا فهميدم جريان چی بوده،ته نامردی بود،من رو هم جلو اون دختر ضايع کرده بود،خيلی بد کرد،يه روزی برای هم بهترينها بودی اما با کاری که کرد دوستيه 6سالمون از بين رفت...بد کردی...خيلی بد کردی... شايد پسرا بگن اين يه پسرو به يه دختر فروخت،اما مهم نيست چون کمترين کاری بود که ميتونستم بکنم، شما بگين اگه به شيما گفته بود که ميخواد باهاش دوست بشه اونوقت بايد چيکارش ميکردم.... خوش باشين |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 7:17 توسط سعید |
|
|
پرسپولیس۲ -استقلال۱
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 21:52 توسط سعید |
|
|
سلام دوستان وقته همگی به خير اميدوارم که حال همتون توپه توپ باشه،عيده همتون مبارک راستش اين روزا حال و روزه من خوب نيست(يکی نيست بگه تو کی حالت خوبه؟)چهار شنبه اوجه خرابيه حال من بود.عموم بد از 4_5تا سکته تصميم گرفت که بره اتاق عمل.با يه قلبه داغون که 70%اون از کار افتاده بود +اينکه 60%کليه هاش هم از کار افتاده بود خلاصه ساعته 2 بود که بردنش اتاقه عمله بيمارستانه مدائن.من،عمم زن عموم و دختر عموم اونجا بوديم هنوز 10 دقيقه از رفتنش نگزشت که ديديم همراهای مريضو پيج ميکنن،منو عمم جلدی رفتيم دره اتاق عمل،ديديم دمه در دکتر عظيمی که دکتره بيهوشی بود،ميخواد با ما حرف بزنه،خيلی رک و راست گفت:اين مريض اصلاً چيزی از قلبش نمونده که ما بخوايم عملش کنيم،گفت حتی ممکنه تا بيهوشش کنيم از دست بره ما رو ميگی کپ کرديم بدجور،بدش عمم با دکتر حرف زد(عمم پرستاره)وقتی اومديم پايين يکی دوتا از آشناها اومده بودن همه منتظره اين بودن که يه خبره بد از ما بشنون.بدش همه نشستيم تو سالن،عملش قرار بود تا ساعته 6:30 طول بکشه نميدونم چرا اما هممون انتظار داشتيم که قبل از ساعت6:30 يه خبره بد بهمون بدن کم کم همه اومدن .بابام،مامانم و سينا+شوهر عمم(يه عمه ديگم)تو حال خودمون بوديم که بازيه فوتباله استقلال و راه اهن شروع شد هممون داشتيم بازی رو ميديديم اما فکرا يه جای ديگه بود خلاصه ساعت از 7 گزشت اما خبری نشد،زنگ زديم به اطاقه عمل اونجا بود که فهميديم اصلاً حالش خوب نيست عمل تموم شده بود اما بدونه دستگاه قلبش نمی تونست کار کنه.خيلی سخته يکی جلو چشت با مرگ داره سلام عليک ميکنه اما نتونی براش کاری کنی،يادمه که يه موقع از خدا خيلی ناراحت بودم که چرا به ما يه نگاه نميکنه،واقعاً که معجزه بود،ديگه از دسته هيچ کس کاری بر نميومد فقط خدا مونده بود ديگه ما آمده شديم که برگرديم خونه،چون تعدادمون زياد بود منو سينا با مترو امديم خونه نميدونم چطور اما هردومون سالم رسيديم خونه،امروز وقتی که از خواب بيدار شدم ديدم بابام داره با عمم حرف ميزنه برام باور نکردنی بود،دستگاهو ازش جدا کرده بودن،حالش بهتر بود واقعاً خوشحال شدم خدا ببخش که بعضی وقتا فراموشت ميکنم،مرسی که نگاهتو ازم بر نگردوندی. اما حالا بگم از امروزم،دوباره ميينيه منو شيما خوانوم شکر آب شد نميدونم چرا تويه س ام س هاش انقدر حرف از نموندنو،بهم نرسيدنو اين چيزا ميگه ساعته 4:50 دقيقه بود که بد از کلی س ام س باهاش حرف زدم،هروقت که صداشو ميشنوم دلم هری ميريزه صداش واقعاً دلنشينه،بد از يه ذره حرف زدن شروع کرد به گير دادن به دختر عمه من،همش ميگه ايشالا با اون خوشبخ بشی خيلی اين حرف و تکرار ميکنه،همونطور که اون بدش مياد من با دختره ديگه ايی حرف بزنم منم بدم مياد که هی اينطوری درباره منو اون دختر عمم حرف بزنه،والا بلا بخدا من کری با اون ندارم،شايد يه زمانی به اون فکر ميکردم(که نميکردم)اما من فقط با شيما کار دارم شيما خانم من قبول دارم که نبايد تلفن رو قت ميکردم و ازت معزرت خواهی ميکنم اما تو هم بدون که بد گفتی. اميدوارم که ببخشی منو،شيما اين فکرو که من بخوام ولت کنم رو بنداز بيرون،مگه اينکه تو چشم نگاه کنی و بگی که همچی تمومه،اونوقت تازه اول خاطر خواهيه... زياد فک زدم دوستان خوش باشين،اخدا بازم مرسيکه کمکمون کردی از دکترها هم مچکرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:33 توسط سعید |
|
|
سلام دوستان اميدوارم که حالتون خوب باشه چند روزيه که حالم بيشتر از هميشه گرفتس،دوست دارم با يکی حرف بزنم اما خوب ديگه با نزديک ترين کسام که خانوادمن راحت نيستم(ساده بگم بهشون اعتماد ندارم)نزديک ترين کسم مامانم بود که هميشه باهاش حرفمو ميزدم،خيلی باهاش راحت بودم،اما يکّی_دوتاحرکتش باعث شد که ديگه خودم نخوام باهاش حرف بزنم،(حرفمو که نميخام کسی بفهمه ميره ميگه!!!حالا ملوم نيست با قصد يا بدونه قصد)تازه اين خوبشونه.بجز اون ميمونه بابام و داداشام،حاج آقا که خسته مياد خونه،خودش کلی بدبختی داره تازه اگر هم حوصلش سره جاش باشه تا بخوای باهاش حرف بزنی،فاز و نول قاطی ميکنه،ميمونه مهدی و سينا.سينا که نميدونم چی دربارش بگم،فقط ميتونم واگزارش کنم بخدا،نميدونم چرا اما بيشتر از هميشه دوست دارم زنده نباشه اما ميمونه مهدی کوچولو که خيلی مخلصشم،خيلیميخوامش.(البته خودم ميدونم که من از همشون بدترم اما خوب...)امشب که از دانشگاه اومدم خونه،خيلی ناراحت بودم.وقتی رسيدم خونه به بهونه اينکه از صبح تا حالا هيچی نخوردم با همه ميجنگيدم اما اينا انگار نه انگار،يکی نگفت خرت به چند منه؟!نميدونم والا يه مدتيه که مخم قاطی کرده،فقط ،ديگه برام هيچی مهم نيست،تابستون زدم به سيمه آخردوست داشتم بزنم بيرون از خونه،ديگه خوشم نمياد تو خونه بمونم،ولی چيکار کنم واقعيتش اينه که خونه بهترين جای ممکنه.فقط از خدا ميخوام که زودتر اين دانشگاه تموم بشه. شيما خانوم خوب اين نوشتها رو بخون که بهتر بشناسيم،نميدونم اما شايد يه بيماره روانی باشم!!!ولی خدايش الان ديگه فقط ميتونم با تو حرفمو بزنم،ديدی گيره چه آدمی افتادی خلاصه اينکه خيلی بده آدم به يکی اعتماد کنه اما بدش نارو بخوره،مخصوصاً اگه اون طرف مادرت باشه!!!برام قابله هضم نيست،چرا آخه؟!آخه چرا يه آدم تو سنه 20 سالگی انقدر مشکل داشته باشه؟يعنی فقط من مقصرم؟ای کاش جرأته خود کشيرو داشتم اونوقت کمه کمش خودمو خونوادمو راحت میشديم. خوب دوستان برا امشب بسه،خوبه که حداقل اين بلگفا هست!!! مواظبه خودتون باشين،شيما خانوم شما هم خيلی خيلی مواظبه خودت باش،بدون که يه ديوونه ديوونته بای بای |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 0:49 توسط سعید |
|
|
نميدونم چی کار کنم ديگه دارم منفجر ميشم،ديگه داره حالم از خودمو اين زندگی بهم ميخوره يه زندگيه مزخرف که هيچ نقطه روشنی توش نيست،گيرم که دانشگاه هم تموم شد اخرش که چی درس بخونی که چی بشه؟که مثلاً برا خودم کسی بشم؟ميخوام نشم... خوش بحال اونی که بد از ديپلم ميره سربازی حداقل تکليفه خودشو ميدونه.دوسال بدشم ماله خودشه اما من چی؟تو بهترين حالت بد از گرفتنه يه کاردانيه فکستنی بايد برم سربازی،تازه وقتی که بيام،روی نقطه صفر وايسادم اه...دوباره بايد فردا اين مسيره مزخرفه کرج تا حرم رو برم مگه نه که خدا وجود داره؟مگه نه بحرفمون گوش ميده؟مگه نه هرچی ازش بخوايم بهمون ميده نه ...نه... فکر نکنم خدا وجود داشته باشه...اگه وجود داشت حتماً يه نموره به ما هم نگاه ميکرد مگه من ازش چی خواستم؟جز اينکه ازش خواستم راحت کنه منو،جز اينکه ازش خواستم اين زندگيه مزخرفو تموم کنه برام؟ واقعاً که..خدا هم نميخاد يه ذره با ما باشه...آخه خدا جون مگه چيکارت کرديم که رو تو برميگردونی گناهه امثاله من چيه؟جز اينکه جوونيمو دوست داريم آزاد باشيم؟تا وقتی که تو خونه ايم بايد حرفايه پدر مادرو تحمل کنيم وقتی هم که ميريم بيرون هر بی سرو پايی که از راه ميرسه ميخواد يه تيکه ازمون بکنه،تازه ما پسرا اينطوريم ببين ديگه دخترا چی ميکشن به ما ميگن نسل مزخرف آخه يکی نيست به اينا بگه،شما نسل مزخرفين،شما که بچه هاتون رو داريد نبود ميکنيد،شما که اندازه يه سره سوزن به بچتون اعتماد ندارين بقيه جوونا رو نميدونم اما بابايه من اينطوره،نميخاد قبول کنه که ما هم آدم هستيم،تا آدم مياد دوکلوم براشون حرف بزنه زود خودمونو محکوم ميکنن وقتی جريانه حراستو براش گفتم برگشت نگاهم کرد گفت:سعيد تو تويه کلاس چجور دانشجوی هستی!!!! بدشم شروع کرد به نصيحت کردن،آخرشم گفت من هرچی ميگم برا خودته .ديگه حالم از اين همه نصيحته مزخرف بهم ميخوره فقط ميتونم بگم که برا هرچی پدر مثل پدره خودمه متأسفم... تف به اين زندگی که انقدر پست و بی ارزشه... تا بعد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 16:46 توسط سعید |
|
|
سلام وقت بخير خوب دوستان فکر کنم گند زدم،قرار بود که من اتفاقاتی که برام ميافته رو بنويسم اما خوب انگار من زياده روی کردم،خانومی وب رو خوند اما انگار بد برداشت کرده بد از خوندن فکر کرده که من با اون دوختره رابطه دارم،نميدونم چی بگم شايد اگه منم جای اون بودم اينطوری فکر ميکردم،اما خوب همين که خودم مطمئنم که فقط با شيما خانوم هستم بسه،اما بازام شيما جان اگه ناراحتت کردم ببخش امروز شنبه تويه خونه هستم،امروز هيچ کی خونه نيست،مامانو بابا که مثله هميشه سره کارن وداداش بزرگه هم که تهران رفته،کوچيکه هم رفته مدرسه،مادر بزرگمون هم که مهمونيه الان که تو خونه تنهام ياده اون يه سالی افتادام که خونه موندمو برا کنکور ميخوندم حوصلم سر رفته،حوصله درس خوندن ندارم،يه سر اومدم net ديدم حاج خانوم هستشاما خوب مثل هميشه زود ميره،گفتم بيکارم يه دستی به سرو گوشه وب بکشم امروز قراره برم يجای،منتظره يه خبرم،ميترسم،اما اميدوارم،رفقا برام دعا کنيد که همچيز خوب پيش بره... 5شنب که دانشگاه بودم يه اتفاقی افتاد،سره کلاسه ژئودزی بودم ديدم کارشناسه گروه امد سره کلاسبا استاد صحبت کرد بدشم رفت وقتی کلاس تموم شد،استاد گفت که آموزش با من کار داره؟! منم رفتم ديدم که ،ريسه حراسته دانشکده و کارشناس گروه هستن.سلام کردمو با تعارف اونها نشستم خلاصه صحبتو آغاز کردند،رييس هراست شروع کرد به اينکه ما داريم روی يه پروژه کار ميکنيم که بتونيم با دانشجوها ارتباط بهتری داشته باشيم...پرسيدم ارتباط از چه نظر؟ گفت ميخوای بيشتر باهاشون دمخر باشيم!!! خلاصه ميگم براتون ميخواست از بچه هايه ترم بالا که بيشتر بقيه رو ميشناسن يار جم کنه برا بسيجو هرستو از اينحرفا (آنتن 4شاخ ميخواست)اون موقع نميتونستم بگم نه چون برام دردسر درست ميکرد بد از اينکه کلاسام تموم شد رفتم تو دفترش سلام کردمو گفتم: آقای خيرابادی من مشکل دارم نميتونم بجز ساعت کلاسم تو دانشگاه باشم،برام کلی حرف زد کهاگه بيای برات ميتونم کارته گردانه عاشورا رو بگيرم،ميخواست خر کنه اما دم به تله ندادم نميدونم آخرش چی ميشه اما خوب آدم خيلی بايد پست باشه که بخواد رفيقشو لو بده مگه نه؟! تا بعد
خواهم تو شوی محبوبه دلم چون نرگس من ديوانه من رؤيت رخه من،سويت رهه من..... آوای تو شد هم نغمه ی من ای لاله ی من بردی دل من |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 13:48 توسط سعید |
|
|
من و معين بی خيال رفتيم طرفه دانشکده خلاصه بد از ديدن رفقای ديگه هرکی رفت طرفه کلاس خودش،من چون کلاسم ساعت 9:45 شروع ميشد تو حياط دانشکده نشستم رو يکی از صندلی ها و طبقه معمول شروع کردم با گوشيم ور رفتن،داشتم آهنگه (مسته چشاته ابی)رو گوش ميکردم که ديدم يکی نشست کنارم،توجهی نکردم،ديدم همون خانومه،گفت من از اين آهنگ خيلی خوشم مياد اگه ميشه بلوتوث کن برام.من که اينو شنيدم جا با خودم گفتم،بابا اين ديگه کيه خلاصه براش فرستادم،شروع کرد بحرف زدن خانومه ترمه يکی:ميشه يکم از استادا بگين چه جورين ؟ من:خوبن سلام ميرسنن...منظورم اينه که بستگی به دانشجو داره اگه دانشجوو خوب باشه اونا هم خوبن. خانومه ترمه يکی:چه جالب(معلوم نبود کجاش براش جالبه)!!! _:راستی شما اينجا رابطتون با دخترا چجريه؟ من:والا خوشبختانه رشتيه ما دانشجويه دختر نداره(بر خلافه ميلمون البته) خانومه ترمه يکی: وا چه رشته يه بيحاليه من:نه اينجورا هم نيست چون هممون پسريم راحت سره کلاس ميتونيم شيتونيم کنيم خانومه ترمه يکی:منظورت چيه؟ من:يعنی اينکه کسی نيست که بخواد بدش بياد... نگاه گوشيم کردم ديدم ساعت 9:45 هست گفتم خوانومه ترمه يکی با اجازه من بايد برم کلاسم شروع شده اونم گفت باشه خوشحال شدم،راستی من اسمم مينا هست،گفتم منم خوشحال شدم،گفت اسمتو نگفتيی؟ گفتم منم دانشجويه ترمه 3 اي...ديگه هيچی نگفت منم رفتم سره کلاس کلاسه ايمنی بود.درسه کسل کنندی که با استاده باحالی بنامه (آقای عبدالرحيمی) بسيار شيرين شد برام. اين درسی بود که دانشجوهايه ترمه 2 ورداشته بودن اما چون من بد انتخاب واحد کردم اين ترم بايد تنهايی و بدونه بهترين دوستم(علی)که بدن زياد ازش ميشنويد وردارم اين درسو استاد اومد نزديکه 27 تا دانشجو بوديم،استاد شروع کرد به درس دادن کلاس جزيئاته خاصی نداشت چنتا از بچه ها تيکه انداختن اما استاد ميزد تو پرشون.کلاس که تموم شد زدم بيرون به اين اميد که داش علی رو ببينم،اما ديدم هنوز سره کلاسه رياضی عمومی داره حرص ميخوره،(آخه ما هر کاری ميکنيم رياضی نميفهميم) مخصوصاً که استادش شخصی بنامه خباز باشه(از اون آذری زبان هايی که....)معنيه اون 3 نقطه رو بدن ميفهميد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 15:21 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خوش آمدید
تویه این وب شما خاطرات خوب و بد منو می خونید که نتونستم به کسی بگم من سعید 20 ساله از کرج |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
شیدا بارونی حسرت پرواز |
|
RSS
|